تبليغاتX
درد بی کسی


درد بی کسی


قصه گو قصه بگو از من و از سروده هام××× خط خطی باز بنویس از همه نوشته هام

یه شب خوب تو آسمون یه ستاره چشمک زنون خندید و گفت کنارتم.تا آخرش تا پای جون ستاره

قشنگی بود آروم و ناز و مهربون ستاره شد عشق من و منم شده عاشق اون اما زیاد طول نکشید

عشق من و ستاره جون... ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون حالا شبا به یاد اون زل

میزنم به آسمون دلم میخواد داد بزنم این بود قول و قرارمون؟؟؟

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: یکشنبه دهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

دریا  چه دل پاک و نجیبی دارد / چندیست که حالات عجیبی دارد

این موج که سر به سخره ها میکوبد / با من چه شباهت عجیبی دارد . . .

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: یکشنبه دهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

اگر ...
. . .

اگر دروغ رنگ داشت

’هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست وبیرنگی کمیاب ترین چیز ها بود .

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

وتو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی .

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر میگرفتی.

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد .

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم و همه وسعت دنیا یک خانه میشد و تمام محتوای سفره سهم همه بود .

وهیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد.

 اگر همه سکه داشتند. دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

 ویک نفر در گوشه خیابان خواب گندم نمی دید

 تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند .

 اگر مرگ نبود زندگی بی ارزش ترین کالا بود .زیبایی نبود و خوبی هم ...

 اگر عشق نبود به کدامین بهانه میخندیدیم ومی گریستیم ؟

 کدام لحظه ی ناب را اندیشه می کردیم؟ چگونه عبور روز های تلخ را تاب می آوردیم ؟

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم شان را در اختیار عشق می گذاردند

 و من با دستانی که زخم خورده ی توست گیسوان بلندت را نوازش میکردم

 و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی

و ما پیمانه هایمان را شب های مهتابی به سلامتی دشمنان مان پر می کردیم.. .

                                                                                                       دکتر علی شریعتی

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: شنبه نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

دو چشم خسته اش از اشك تر بود
دو چشم خسته اش از اشك تر بود

ز روي دفترم چون ديده بر داشت

غمي روي نگاهش رنگ مي باخت

حديثي تلخ در آن يك نظر داشت

مرا حيران از اين نازكدلي كرد

مگر اين نغمه ها در او اثر داشت ؟

چو دل را به خاكستر نشانيد؟

اگر از سوز پنهانش خبر داشت

نخستين بار خود آمد به سويم

كه شوقي در دل و شوري به سر داشت

سپردم دل به دست او چو ديدم

كه غير از دلبري چندين هنر داشت

دل زيباپرست من ز معشوق

تمناي نگاهي مختصر داشت

نگاهش آسماني بود و افسوس

كه در سينه دلي بيدادگر داشت!

پر پروانه اي را سوخت اين شمع

كه جانان را ز جان محبوب تر داشت

به پايش شاعري افتاد و جان داد

كه آفاق هنر را زير پر داشت

نمي داند دل پر درد شاعر

چه آتش ها به جان زين رهگذر داشت

ولي داند : «  پ » تاج سر بود

اگر غير از محبت سيم وزر داشت!

مرا گويد مخوان شعر غم انگيز

كه حسرت عقده گردد در گلويم!

خدا را ، با كه گويم كاين ستمگر

غمم را هم نمي خواهد بگويم!

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: شنبه نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

سرو می نازید و می بالید سخت:
«از من آیا هست زیبا تر درخت؟
 برد با من نیست آیا ؟                

من پرند نوبهاری بی خزانم در براست!»
 
گل، به او خندید و گفت:
«از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سراست!»
 
چهره نرگس به خودخواهی شکفت، 
چشم بر یاران خام اندیش ، گفت:
«دست تان خالی است در آنجا که من ، دامنم سرشار از گنج زر است!»
 
ارغوان آتشین رخسار گفت:
 «برد با همتای روی دلبر است!»  
لاله ها مستانه رقصیدند، 
یعنی :«غافلید! 

در جهانی اینچنین ناپایدار،
برد با آنکس که چون ما سرخوشان ، تا نفس دارد به دست ساغر است!»


پای دیواری ، درون یک اجاق،
کنده ای می سوخت ، در آن سوی باغ،
باغبان پیر را با شعله ها
رمز و رازی بود ، سرجنباند و گفت:
                                             « برد با خاکستر است»
 
..... برد با او بود یا نه،
                             روز دیگر بامداد،
                                                     توده خاکستری را
                                                                             هر طرف می برد باد!!
نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: شنبه نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

به ما دروغ می گفتند:
دردها را بزرگ که شوید فراموش می کنید.
درست این است:
زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو،درد کهنه فراموش می شود.

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: شنبه نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

ديدي اي غمگين تر از من
 بعد از آن دير آشنايي
آمدي خواندي برايم
 قصه ي تلخ جدايي
مانده ام سر در گريبان
 بي تو
در شب هاي غمگين
 بي تو باشد همدم من
 ياد پيمان هاي ديرين
 آن گل سرخي كه دادي
 در سكوت خانه پژمرد
 آتش عشق و محبت
 در خزان سينه افسرد
نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: شنبه نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

خداوندا نمي دانم
 

خداوندا نمي دانم

در اين دنياي وانفسا

كدامين تكيه گه را تكيه گاه خويشتن سازم

نميدانم

نمي دانم خداوندا.

در اين وادي كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد.

كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم

نمي دانم خداوندا

به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم

دگر سيرم خداوندا.

دگر گيجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده.

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: شنبه نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

آرام بگيريد
بعد از رفتن معشوق خواب سنگين مرگ مرا در آغوش مي کشد

آرزوها و اميدهاي من چرا شما هنوز بيداريد؟او باز نخواهد گشت

من هم اکنون به مثال کودکي در گهواره هستم که با دست نامرئي مرگ 

تکان مي خورد آرام بگيريد آرام بگيريد نگذاريد که خفته ي گهواره بيدار شود 

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه یکم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

من به حکم مردانگي
      بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نشسته اي کنـــــار من ..

آهسته مي بـــــاري

من سنگ بودن را بلــــدم

بغض خوردن را هم .. !

اما

آخر اين رياضت تا کجا ؟

گوشه ي دلم ..

من از تماشاي سوختنت ، بيشتر مي سوزم تا از سوختن

بغض محبوس در گلو ، درد دارد

اصلا ً

من به حکم مردانگي

خفه ام عـــــزيز .. !

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه یکم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان یک عشق ناکام

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.

این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

و همچنان می گذرد...

تمام دارایی من از تو ،

واژه های دلتنگی ِ کبودی است 

که به سفیدی کاغذ نرسیده

بغض ِ اشک آلوده ای می شود گوشه چشمانم ،

 

جای خالی نگاه گرمی است 

که آرام و بی صدا می بردم به قهقرای تنهایی

 

و امتداد لحظه های سرد و خاکستری است

که بی نوازش دستان تو گذشت 

و همچنان می گذرد... 

 

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

بی خبر خواهم رفت

کوله بارم خالی

سفرم دور و دراز

جاده در مه تنها

وخیالی که غبار آلوده ست...

بی کلام از تو جدا خواهم شد

بی خبر خواهم رفت

ذهنت از یاد مرا خواهد برد

سازم از غصه ترک خواهد خورد...

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

"از دل من اما ...

دل من می سوزد که

قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرسشتو ها را بشکستند

و کبوتر ها را ... آه کبوتر ها را

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبح دمان

داس به دست خرمن خواب مرا می کوبد

آه باران ... باران

شیشه ی پنجره را باران شست

"از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست"

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

او رفته بود...


در یک روز خزان پاییزی پرنده ای را در حال مهاجرت دیدم به

او گفتم چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم

و منتظرش میمانم ... بهار سال بعد پرستو نفس زنان آمد

و گفت دوستش بدار ولی منتظرش نمان

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

یه داستان از عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانش که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید هم شاگردیهایش شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


پسر بچه اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

هم شاگردیهایش حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر بچه جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت پسر بچه را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به
مادرم و من بود.

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه هفدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

مهم پرواز است

شاید بالهایم را نو کنم

برای پروازی دوباره

یا شاید بالهای نو در اورم

برای به اوج رسیدن

مهم نیست پرستو شدن یا عقاب

مهم پرواز است

به سوی اسمان

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه هفدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

درد هجران

 

خزان هرگز مکن روز بهاری

ندارم تاب درد و سوگواری

بلای درد هجران را کشیدم

روا دیگر نباشد انتظاری

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه هفدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

هیچ کس با من نیست... مانده ام تا به چه اندیشه کنم...مانده ام در قفس تنهایی...در قفس میخوانم...چه غریبانه شبی...شب تنهایی من......
نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه هفدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

و من چقدر ساده ام
قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

          به نرده های ایستگاه رفته

                                    تکیه داده ام!

 

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه هفدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

به چه میخندی تو؟
به چه میخندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگر چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه میخندی تو؟

به دل ساده من میخندی که دگر تابه ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند ...

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه هفدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

به قدر هرچه گل دیدم مرا آزار کردی تو
به قدر هرچه گل دیدم مرا آزار کردی تو

خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

و کار قلب این دیونه را دوشوار کردی تو

چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت

چقدر این چشم ها را پیش مردم خوار کردی تو

شنیدم بادیگران بودی ولیکن حیف

شهامت مال هر کس نیست پس انکار کردی تو

چقدر اشعار زیبایی برایم خواندی ...و گفتی

وبازی با دل بیمار من بسیار کردی تو

شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی

و ناچار این طلوع تازه را اقرار کردی تو

دلم می خواست عکست پیش من باشد..نشد زیرا

مرا در دادن هر چه که بود اجبار کردی تو

نمی بخشم تو را.. او را وهر کس را که بد باشد

خدایم خودتلافی می کند هر کار کردی تو

نمی بایست نفرین آخر پیمان ما باشد

مرا اما به این کار غلط ناچار کردی تو

دلم را دیگر از هرچه نگاه و آرزو کندم

تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو

چه حسنی داشت درد این شکست تلخ می دانم

مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو...

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

خداوندا نمی دانم

خداوندا نمی دانم....نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم

و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم.... دلی بی آب و گل دارم

به پو چی ها رسیدم من.....به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم....نمی گویم....نمی جویم..... نمی پرسم

نمی گویند.....نمی جویند

جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟؟....چرا بیگانه از خویشم؟؟

خداوندا رهایی ده.....كلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده....امیدم ده

خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم....كه دیگر بی پس و پیشم

فقط از ترس تنهایی....هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم.....وبا خود می كنم نجوای پنهانی

كه شاید گیرم آرامش

ولی آن هم علاجی نیست.....و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

چه زجری می کشد آنکس که انسان است
خداوندا...


اگر روزی بشر گردی


ز حال ما خبر گردی


پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این

بدعت


خداوندا..


نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار

 است


چه زجری می کشد آنکس که انسان است


و از احساس سرشار است

 

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: شنبه چهارم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

خانه دل جای هر بیگانه نیست

کوی مجنون جای هر دیوانه نیست

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: شنبه چهارم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

فقط اوست که میداند ...

لوئيز زني با لباس‌هاي كهنه و نگاهي اندوهگين بود. روزي وارد خواربار فروشي شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواربار به او بدهد. او گفت: شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و بچه‌هايش گرسنه‌اند. مغازه‌دار با بي‌اعتنايي از او خواست كه بيرون برود. زن گفت: به محض اين‌كه بتوانم پولتان را مي‌آورم. مرد گفت: ‌نسيه نمي‌دهم. مشتري ديگري كه اين گفتگو را شنيد به مغازه‌دار گفت: ببين خانم چه مي‌خواهد، خريدش با من. خواربار فروش با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي‌دهم. ليست خريدت كو؟ ليست را روي ترازو بگذار، به اندازة وزنش هر چه خواستي ببر. لوئيز با خجالت، تكه‌كاغذي از كيفش درآورد و روي آن چيزي نوشت و آن را روي كفة ترازو گذاشت، همه با تعجب ديدند، كفه ترازو پايين رفت، خواربارفروش باورش نشد. مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ترازو كرد. آن ‌قدر جنس گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند. پس از رفتن زن، سريع تكه‌كاغذ را برداشت تا بخواند. كاغذ ليست خريد نبود. دعاي زن بود كه نوشته شده بود: ‌اي خداي عزيز، تو نياز مرا مي‌داني، خودت آن را برآورده كن. فقط اوست كه وزن دعاي پاك و خالص را مي‌داند.

 

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه سوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

روزگار غریبی است نازنین
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین
نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه سوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

نویسنده: کسی که دردش را هیچکس نفهمید... ׀ تاریخ: جمعه سوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀